متفاوت ترین کلاس زندگیت!!!

هو المحبوب

همیشه زجر آورترین لحظه های زندگی من روز هایی که می خوام صبح زود از خواب بیدار شم.دقیقن کلاس های خانم فتحی هم همچین حالتی داره که باید صبح ساعت 6 بیدار باشی تا ساعت 10برسی سر کلاس.چون خونه ی ما هم دوره پس باید همه چیز دقیق تنظیم شه.

روز چهارشنبه روز اول کلاس بود و من هم نیمه آماده برای رفتن.از صبح که بیدار شدم تا خود کلاس فقط غر زدم!!! که چرا دفتر کارشون صادقیه نیست ، چرا امروز تعطیل نیست ، مگه هوا آلوده نیست آخه ، مگه همه جا تعطیل نیست ، اصلا کاش کلاس ثبــــــــت نام نمی کردم ، کاش می گفتم ترم بعد ....(تصور کنید تا این حد از صبح زود نفرت دارم)

خلاصه غر غر غر غر .......تا از خونه زدم بیرون به طرف مترو . صادقیه ، امام خمینی ، مصلی و ......تا رسیدم به دفتر آقای جوادزاده .البته نا گفته نمونه که وقتی از سر بالایی کوچه می رفتم بالا اینجا هم از غر زدن غافل نبودم!!!!

ساعت 9:30 دفتر آقای جوادزاده (کلاس ما).من اولین نفری بودم که رسیدم .یه آقایی که نمی دونم اسمشون چی بود در و باز کردن و من رفتم بالا و ایشون گفتن: بشین الان خانم فتحی می رسن. من : چشــــــــــم!!!

نفر دوم سمیه زیوری ، نفر سوم مینا ، بعد رویا و مهتاب. چند دقیقه نشستیم به گفتمان و با خانم فخاری صحبت کردیم و یه چرخ تو دفتر زدیم تا در وا شد و گل اومد خانم فتحی و آقای جوادزاده وارد شدند!!!

باید اعتراف کنم تا اون موقع یه زوج هنرمند از نزدیک ندیده بودم ، هنرمند تک دیده بودما اما زوج هنر مند خیلی جالب انگیزه!!!

یه حسی که راجع به این خانواده داری اینه که اصلن فکر نمی کنی برای بار اول        می بینیشون. اصلن برات غریبه نیستن.همیشه تصورم در مورد این مدل خانواده ها یه چیز دیگه بود اما این دو نفر فرق می کنن.

بعد سلام و احوالپرسی جناب جوادزاده رفتن طبقه بالا و ما با خانم فتحی نشستیم دور یه میز که جمعن با ایشون می شدیم 6 نفر با یه نفر غایب!

هنوز تو حال و هوای احوالپرسیه بودیم که خانم فتحی گفتن کار امروز و انجام دادین که همه مثه بچه های خوب گفتیم بـــــــــــــــــــــله.

قرار بود هرکسی صفحه اول 4 تا کتاب و بخونه و بیاد تعریف کنه که قضیه از چه قراره و چطوری ماجرا شروع میشه. داستان باید اونقدر جذابیت داشته باشه که تو با خوندن همون صفحه اول دیگه دلت نخواد اون کتاب و زمین بذاری یه ضرب بخونی تا آخرش !!!! ار توصیفاتی که شد فکر کنم فاتحه مصطفی مستور خونده شد.(البته در مورد کتابایی که اونجا خوندیم) . رضا امیرخانی امتیاز قابل قبولی گرفت. داستان نویسی صادق هدایت و جلال آل احمد و ...... که داستان نویسی نوین و راه انداختن مورد ستایش واقع شد. کتابای معروفی که در جامعه مورد اقبال عمومی واقع شده بودن و بعضی ها هم که الکی به این افتخار رسیده بودن مورد انتقاد قرار گرفت.(برای اینکه تبلیغ کتابا نشه از ذکر نام معذوریم.)

یه نکته ایی که این وسط خیلی خیلی مهم بود اینه که اون آقایی که اول از ایشون نام برده شد ما رو با چای و بیسکوییت مورد لطف خودشون قرار دادن که جا داره همین جا ازشون تشکر کنیم.

 وسطای درسمون چند نفر اومدن و رفتن. نفر اول و دوم و که نشناختم.نفر سوم فکر کنم عبدالله روا بود.مطمئن نیستم .چون همون موقع سرم پایین بود داشتم مطلب می نوشتم زیاد دقت نکردم.ایشالله دفعه بعد بیشتر دقت می شود!!!!

توی همین بحث و درس بودیم که استاد یه تکلیف غیر مترقبه داد که بعد خوانش متنامون به همه دوتا منفی داد !! احتمالن دیگه روشون نشد وگرنه ما رو مورد نوازش هم قرار می دادن!!!

حالا تکلیف چی بود . از صبح که از خونه میای بیرون تا بر می گردی خونه چه اتفاقایی افتاده ، چی دیدی ، چی شنیدی فقط توی ده تا جمله بنویس. صورت مساله آسون بود توی حلش مشکل پیش اومد. قرار بود این شکلی بشه:

1-..................

2-..................

3-..................

و...................

اما واسه همه این شکلی شد:  .......................................................................

.................................................................................................................

 همگی داستان عاشقانه ، شاعرانه ، ادیبانه و ..... نوشته بودیم . که مورد دعوا واقع شد.

بعد از کلی بحث و تبادل نظر از همون داستان های نصفه و نیمه 5 تا ایده در اومد که قرار شد برای هفته بعد به صورت داستان بنویسیم. داستانی که شروع درست و حسابی داشته باشه ، به بحران برسه و آخرش ختم به خیر شه. واسه نوشتن داستان باید طرح داستان داشته باشی که از همون جمله ها  و سوال هایی که می پرسی ازش مثه چرا ، کی ، کجا و ...... به خود داستان میرسی.

کلاس در همین جا ساعت 13:10 به پایان رسید و ما هم جمع کردیم اومدیم خونه.

وقتی داشتیم از در می ومدیم بیرون به آقای م.ص بر خورد کردیم که نشد احوالپرسی کنیم. یعنی کاملن بی ادبانه سلام هم نکردیم. من که داشتم با موبایل حرف می زدم ،مینا و سمیه هم در جریان نیستم!!!!!

_یه بوی غذایی پیچیده بود توی دفتر که ....... نمیشه چیزی هم گفت آخه ، غذای مردمه.

_ چند تا پیشنهاد هم داشتم ایشالله دفعه بعد میگم.

 

                                                                                   زهــــــــــــــــــــــرا

 

/ 4 نظر / 34 بازدید
زهــــــــــــــــــــرا

سلام به دوستان احتمالا که متن و می خونید بعضی جاهاش غلط املایی داره. خودم می دونم اما وقت ویرایش نیست. به بزرگواری خودتون ببخشید.

سلام

سلااااااااااام به به عجب جایی بین این سه تا پست اولی که گذاشتین به نظرم این یکی کامل تر بود و به گزارشی با پیکره داستان شبیه تر خب از آموخته هاتون توی همین گزارش عملکردها هم استفاده کنید دیگه دوستان جان موفق باشید یا علی

ساغر

سلااااااااااام به به عجب جایی بین این سه تا پست اولی که گذاشتین به نظرم این یکی کامل تر بود و به گزارشی با پیکره داستان شبیه تر خب از آموخته هاتون توی همین گزارش عملکردها هم استفاده کنید دیگه دوستان جان موفق باشید یا علی

سمیه جون

همه دستای دعارو بیارید بالا: پروردگارا این خواب را از ما جوانان نگییییییررررررر